![]() |
![]() |
|
|
نظر نظر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:42 توسط میترا چاوشی زاده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:13 توسط میترا چاوشی زاده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 18:11 توسط میترا چاوشی زاده |
|
|
از شیراز که بگذریم می رسیم به اصفهان. فرهنگ وتمدن ایرانی اسلامی .وارد اصفهان که می شی بوی دین و معرفت به مشامت می رسه .دلت می لزره .همه چیزهایی که اونجاست ماورائ.جز این نمیتونه باشه . اونجا ایران اسلامی .ایران و دین . ایران و خدا .ادمهای فاضل و دانشمند ماورائی که هیچوقت دیگه تکرار نشدن تا اثارشون تکرا نشه . مسجد امام .نقش جهان .عمارت عالی قاپو .هشت بهشت .منار جنبون .همه کسایی که این اثار رو به جا گذاشتن فکر نکن که ادمای عادی بودن که با کمی خشت وگل نقش افرینی کردن .نقش گل وخشتشون رو دل می زد و ایمانهای ماورائیشون . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:16 توسط میترا چاوشی زاده |
|
|
کمي در مورد شيراز براتون ابراتز احساسات کردم .از مهد تمدن ايران باستان . حتما شما هم وقتي به شيراز رفتيد پاتون لرزيد .اشک تو چشماتون حلقه زد .با خودتون فکر کرديد خدايا اين ما بوديم .توي اون زمان که کشورهاي تازه به دوران رسيده وجود نداشتند ،ما بوديم با اين همه فرهنگ و تمدن و رنگ و بو .وجود اون ستونهاي سر به فلک کشيده ساخت دست انسان .کنده کاريها روي سنگ همه و همه نشان از قدرت ايراني داره .وجود حسابدارهاي زن توي اون زمان .وجود سيستمهاي تحويه ،اب و فاضلاب توي اون موقع .خندتون نگيره که از اب و فاضلاب مي گم .چون جالب که اروپا با اون همه هن و تولپش حتي چندين سال بعد از ما سيستم فاضلاب نداشت .اونا حتي دستشويي نداشتن .چرا يه جور ديگه داشتن .مثلا ادم گنده هاوشون توي قصر ها يه جايي رو توي طبقه زيرين قصر توي ديوارها حفر مي کردن و از اون استفاده مي کردند .مطلب خيلي سادست .اما ديدن فرهنگ و تمدن خودمون ادمو سر افراز مي کنه .اونا حتي يه امکانات ساده مثل دستشويي نداشتن که حالا خدا رو بنده نيستن . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:8 توسط میترا چاوشی زاده |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:43 توسط میترا چاوشی زاده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:38 توسط میترا چاوشی زاده |
|
|
اين داستان نقلي است از «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» و ، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند. وي گفت : ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما گفت همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که تعدادمان کم است. گفت اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند . چاره اي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سرهم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه ها، عمو سبزي فروش را همه بلديد ؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه ها گفتند: آخر عمو سبزي فروش که سرود نميشود. گفتم: بچه ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي فروش . . . بله. سبزي کم فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه ها برخاست و شروع به تمرين کرديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه )) بله(( بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همه شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد : عمو سبزي فروش! . . . بله . سبزي کم فروش! . . . . بله . سبزي خوب داري؟ . . بله . خيلي خوب داري؟ . . . بله . عمو سبزي فروش! . . . بله . سيب کالک داري؟ . . . بله . زالزالک داري؟ . . . . . بله . سبزيت باريکه؟ . . . . . بله . شبهات تاريکه؟ . . . . . بله . عمو سبزي فروش! . . . بله . اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما هم صدا شدند، به طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به خير گذشت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:3 توسط میترا چاوشی زاده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:30 توسط میترا چاوشی زاده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:28 توسط میترا چاوشی زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به وبلاگ من خوش امدید .من میترا چاوشی زاده هستم . گوینده خبر . به مدت هشت سال که گویندگی می کنم .از این هشت سال به مدت سه سال که افتخار خدمت در پخش اخبار سیما را دارم .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|